مسیحا

مسیحا


منزل
تماس
 

دوشنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٩

 

؟؟؟؟؟

 

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

 
 

alimohammad massiha : ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ

 

چهارشنبه ۱ فروردین ،۱۳۸٦

 

سال نو مبارک

 

سلام بالاخره اعتراض دوستان به این که پرشین بلاگ دیر بالا می آید کارساز شد و تصمیم گرفتم به بلاگفا اسباب کشی کنم. آن جا منتظر شما هستم .لطفا این آدرس را جایگزین آدرس کنونی کنید.

http://www.kashkarat.blogfa.com/

 
 

alimohammad massiha : ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ

 

شنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٥

 

خبرنگاران به شعر جایزه دادند

 

 

 

 

پانزدهم اسفند هشتادو پنج روزی تاریخی بود . کافی شاپ « نشر ثالث» میزبان جمعی بود که برای اولین دوره « جایزه ی شعرخبرنگاران» گرد هم آمده بودند. خوشبختانه عده ی خیلی زیادی آن جا حضور نداشتند چون نشر ثالث اصلا جای مناسبی برای این کار نیست.  منهای « شمس لنگرودی » که از کاندیدائی این جایزه به نفع جوانان کنار کشید بقیه کاندیداها نیز  به قول معروف آش دهن سوزی نبودند به جز یک مجموعه شعرکه البته با هوشمندی دوستان داور همان یک مجموعه تقریبا خواندنی تر و بهتر جایزه گرفت . خوشبختانه گروهی که  با حمایت عده ای در سفارتخانه های خارجی و برخی مجله های داخلی و خارجی درخارج از کشوربه عنوان نماینده شعر ایران حضور دارند و دچار توهم شاعر بود ن اند موفق به تحمیل خود در این جایزه نشدند.

« یاسین نمکچیان» گزارشی خواندنی در روزنامه کارگزاران نوشت که کار مرا راحت کرد .از یاسین اجازه گرفتم که متنش را اینجا بیاورم. در مطلب بعدی وبلاگم چند شعر از برنده ی اولین دوره جایزه شعر خبرنگاران خواهم آورد و کتابش را معرفی خواهم کرد.

غلامرضا بروسان برگزیده اولین دوره جایزه شعر خبرنگاران شد

غلامرضا بروسان

 

یاسین نمکچیان:
بغضی که در گلوی بروسان ترکید خیلی چیزها را به یادمان آورد؛ اینکه آدمی چقدر تنهاست و تا چه اندازه می تواند تنهایی بزرگش را با دیگران قسمت کند. همنوا با اشک های غلامرضا بروسان شاعری که با اولین مجموعه اش یک بسته سیگار در تبعید جایزه شعر خبرنگاران را برای یادگاری به مشهد برد خیلی های دیگر هم گریستند خیلی هایی که شاید نمی خواستند کسی اشکهایشان را ببیند اما آنچه بیشتر از هر چیزی اهمیت داشت این نکته بود که برخلاف بسیاری از جشنواره ها و جایزه هایی که در سال 1385 برگزار شد هیچ کس از رای هیات داوران شعر خبرنگاران خرده نمی گرفت و یعنی اینکه باید یک امتیاز مثبت در کارنامه آنها کنار بگذاریم.

مرور یک روز به یادماندنی

مراسم پایانی جشنواره شعر خبرنگاران عصر روز سه شنبه با حضور چهره هایی چون شمس لنگرودی، کاوه میرعباسی، یونس تراکمه، احمدپوری، اسدالله امرایی، علی عبداللهی، حافظ موسوی، فرخنده حاجی زاده، حسن زاده، شهاب مقربین، علی اصغر رمضان پور، سعید آذین و علاقه مندان به شعر در کافه کتاب نشر ثالث برگزار شد.

در ابتدای مراسم علیرضا بهرامی مجری و عضو هیات داوران با ذکر استقلال و سادگی جایزه شعر خبرنگاران از مهرنوش قربانعلی که با کتاب تبصره به جمع نامزدهای نهایی راه پیدا کرده بود دعوت کرد تا شعر خوانی کند. پس از شعرخوانی قربانعلی، شمس لنگرودی که کتاب باغبان جهنم را به نفع نامزدهای دیگر از داوری نهایی کنار کشیده بود، سخنرانی کرد.

شمس با نگاهی تاریخی نسبت به برگزاری جوایز و رابطه مطبوعات و ادبیات در بخشی از حرف هایش گفت؛ «در اواخر دهه 70 فضای فعالیت های ادبی کمی آزاد شد و خیلی ها مدعی جریان سازی بودند و می خواستند تعریف تازه ای از شعر و داستان ارائه دهند و در همین فضا ضدقهرمان و ضددرستکاری معنی پیدا کرد و شاملو زیر سوال رفت چون حماسه زیر سوال بود و دلیل همه این بحث ها اینکه تعاریف عوض شدند و هرکس مدعی جریان های متعددی شد که می خواستند نفرات برگزیده خودشان را معرفی کنند.

اما برای من مهمترین جایزه بدون آنکه بقیه را بی ارزش بدانم جایزه ای است که مطبوعات به برگزیدگان خودشان می دهند و وقتی شنیدم خبرنگاران جایزه راه انداختند بدون آنکه شناختی از آنها داشته باشم خوشحال شدم و نفس کار

برایم ارزشمند بود چون مطبوعات یعنی طیف های مختلفی از زیبایی شناسی که امیدوارم این جایزه تداوم پیدا کند هرچند در کشور ما چیزی تداوم نمی یابد.» پس از سخنرانی شمس، بروسان و پگاه احمدی برای شعرخوانی دعوت شدند که علیرضا بهنام از طرف احمدی به شعرخوانی پرداخت.

کسی که انتخاب شد

بخش پایانی برنامه که حاضران در انتظار معرفی شاعر برگزیده بودند با سخنرانی محمدهاشم اکبریانی دبیر جایزه درباره چگونگی شکل گیری و مشکلاتی که به خاطر استقلال جایزه وجود داشت ادامه پیدا کرد.

اکبریانی از پونه ندایی مدیر نشر امرود، منوچهر حسن زاده مدیر نشر مروارید، رئیس دانا مدیر انتشارات نگاه و شمس مستوفی مدیر نشر آمیتیس به خاطر حمایت مالی جایزه تشکر کرد و در پایان بیانیه هیات داوران متشکل از علیرضا بهرامی، محمدهاشم اکبریانی، سپیده جدیری، محمدحسین عابدی و پوریا گل محمدی را خواند که در آن ضمن تقدیر از کتاب های «امضای تازه می خواهد این نام» و «این روزهایم گلوست» سروده های فریاد شیری و پگاه احمدی کتاب «یک بسته سیگار» در تبعید سروده غلامرضا بروسان جایزه را به خود اختصاص داد.

آنها دیر رسیدند

با اعلام شاعر برگزیده، بروسان بار دیگر پشت تریبون ایستاد و با ذکر این نکته که در طول سال های فعالیتش در هیچ کجا تا این اندازه با او صادقانه برخورد نکرده اند شعر خواند شعری که به یکی از دوستان از دست رفته اش تقدیم شده بود هرچند بغض اجازه نمی داد تا انتهایش را مرور کند. علاوه بر کسانی که در کافه کتاب نشر ثالث از لحظه آغاز برنامه حضور داشتند بعضی ها هم بودند که خیلی دیر رسیدند درست مثل محمود دولت آبادی و رسول یونان که حتی فرصت پیدا نکردند پله ها را بالا بیایند.

دقیقه هایی بیرون از نشر ثالث

دقیقه های زیادی از پایان مراسم می گذشت اما کسی میل رفتن نداشت. شمس لنگرودی با دولت آبادی در حال خوش و بش بود و بروسان هم کتابش را برای بقیه امضا می کرد. فرخنده حاجی زاده می گفت فقط به خاطر خبرنگاران

در این برنامه شرکت کرده است. اما مهمترین چیزی که در لابه لای حرف ها به گوش می رسید این بود که جسارت برگزارکنندگان جایزه برای اهدای آن به شاعری گمنام ستودنی است.
 
 

alimohammad massiha : ٧:۳٧ ‎ب.ظ

 

دوشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٥

 

فروغ و شمس

 

هفته گذشته در دو مراسم مهم شرکت داشتم، یکی سالگرد « فروغ فرخزاد» که گزارش مختصرش در روزنامه کارگزاران به چاپ رسید ومراسم دوم که در آن « استاد شمس لنگرودی» مهمان ماه « خانه ی شاعران ایران» بود  لطف  دیگری داشت .

 

 جای همه خالی  که هیچ روزنامه ای نتوانست شرح کامل آن را به چاپ برساند. فقط همین قدر بگویم که « شمس » خوش  درخشید! البته سخنرانی « حمید رضا شکارسری» منتقد طیف « خانه ی شاعرانی ها» آنقدر بد ، پر ایراد و خسته کننده بود که بسیاری چون من تحمل کردیم و به خمیازه واعتراض زیر لبی و« اس ام اسی» پرداختیم و بعضی چون « رسول یونان» ودو- سه نفر دیگر به بهانه ی « قضای حاجت» از محل خارج شدند!  منتقدان ریز و درشت این سال ها اگر «fact» هائی از مثلاٌ « بارت» و « فوکو» و

« دریدا» و .. نیاورند انگار مردم نمی فهمند که آن ها سواد موادی هم دارند! تنها جمله ی قابل فهم این جناب این بودکه « شمس» از ستونهای شعر فارسی در ده بیست سال اخیر است !(از کرامات شیخ ما چه عجب !!!) در ادامه  استاد« شمس لنگرودی» همهنا موزونی های جامعه ایرانی و روند عقب نگهداشته شدناین قوم را از دیدگاه خود به نقد  کشید .

 بخش دوم حضور شمس لنگرودی به پرسش و پاسخ اختصاص داشت که جوا ب های او ادامه ی تکمیلی همان انتقاد ها وبیان واقعیات بود.« شمس لنگرودی» در ادامه به شعر خوانی پرداخت که مورد توجه و تشویق حاضران واقع شد.  « رسول یونان » عزیز که خود شاعری فوق العاده و در عین حال طنز پردازی قًدر است به ما – من و یاسین و عباس- گفت که شما لنگرودی ها اگر شمس را نداشتید چه کار می کردید( یعنی چه گِلی به سر می گرفتید!!)؟؟؟؟ ومن از او پرسیدم  شما ترک ها( منظورم آذری ها بود)  چه کار می کنید ما هم همان کار را می کنیم او گفت که ما « ناظم حکمت » « عزیز نسین » « یاشار کمال »و از همه مهمتر همین« اورهان پاموک » را داریم  ( جالب است که یاد آوری کنم که هیچ کدام از این بزرگان نام برده شده ایرانی و آذری نیستنند  و تُرک  اند؛  اهل کشور ترکیه!)  بگذریم ....از نکات قابل توجه شکستن بغض شمس در هنگام شعر خوانی بود وبرای من از همه این ها جالب تر تشویق و تحسین استاد « م. موید» بود که از « لاهیجان» برای حضور در این مراسم آمده بود و با همه ی استقبال و ابراز لطفِ « ساعد باقری» و « سهیل محمودی»  از انتهای سالن تکان نخورد و به جمع آن ها در ردیف اساتید!! نرفت. استاد مـوء ید به من گفت که شمس خیلی با شرف است و بسیار شجاعانه سخنرانی کرده و من- م. موء ید- هرگز جرات بیان این مطالب را از این تریبون نداشتم.! « موء ید» مدام ما را در تشویق های شمس رهبری می کرد.  بعد از آن برنامه هم « شمس لنگرودی»عزیز « م. موءید»  مهربان « کریم رجب زاده» نازنین  « بهاءالدین مرشدی» دوست دیر یافته و «یاسین نمکچیان» و « عباس ثابتی» عزیزانی که دوستان خوب دیر سال من اند مرا به جمعشان مهمان کردند وچند ساعتی را با هم گذراندیم که حضور هریک شان برای من نعمتی بزرگ بود. جای همه  شما خالی.

شب به یاد ماندنی برای من

از راست به چپ: عباس ثابتی، من، یاسین نمکچیان، کریم رجب زاده،م موءید، شمس لنگرودی و بهاءالدین مرشدی

 

 
 

alimohammad massiha : ٧:۳٥ ‎ب.ظ

 

شنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٥

 

میان طول موج ها

 

بهاره رضائی 

متولد 1356 رودسر کوچک وساکن امروز تهران بزرگ از 9 سالگی با جهان شعر و نوشتن شعرهای نثرگونه آشنا شد اما خود می گوید که آغاز شاعرانگی اش 12سالگی بود. از نوجوانی شعرهایش در آدینه  و چند مجله دیگر به چاپ می رسید. اولین مجموعه شعر« بهاره رضائی» با نام « آنیتا عروس چهارفصل سکوت»  به وسیله انتشارات سیمرو منتشر شد.

 او تجربه چند سا ل روزنامه نگاری را هم در کارنامه خود دارد.مجموعه دوم این شاعر « خدا خواب تازه تری برایم دیده است» که از سوی انشارات نیم نگاه به چاپ رسیده است در سال 1382 کاندیدای جایزه ی شعر امروز ایران شد.سال 1383 هم سال انتشار سومین مجموعه شعر این شاعر پرکار- درست باید همین امروزتیربارانم می کردی؟!_ از سوی مجله « نگاه نو»  به عنوان بهترین کتاب شعر سال 83انتخاب شد.

بهاره در آبان 1384 به دعوت بی ینال شعر فرانسه در پاریس  شعرخوانی و سخنرانی نمود.

« رضائی» مهرماه امسال هم  مهمان دانشگاه « اکونومی تکنولوژی» آنکارا و دانشگاه « بیگلی» استانبول  بود و در کنفرانس ادبی با عنوان : همسایه ! در را بازکن! شرکت کرده است. او هم اکنون به کار ویراستاری مشغول است و همچنین بخش فرهنگی شرکت « گلرنگ» از وجود او استفاده می نماید.  با آرزوی موفقیت روز افزون او دو شعر از این شاعر خوب را می خوانیم:

میان تانگویی نفس گیر!

با یک رادیوی ترانزیستوری

درآخر هفته ای

در ایستگاه فضائی ناسا

میان تانگویی نفس گیرآشناشدم

مادام کوری از بلندگویش

تنها یک بشقاب رادیوم تازه ثبت شده

به من تعارف کرد…

من جنبه نداشتم

اتصالی کردم

و حالا میان طول موج ها متواری شدم….

مادام کوری مهربان من !

موهای بلوندت را دور سرت جمع کن!

نه!

اصلا آنها را دم اسبی ببند!

دیگر چه فرقی می کند

نه کاتالیزور

نه رادیوم درخشان تو

چیزی را حل نمی کند

ما تنها به کمی واکنش احتیاج داریم.

 

 

تشریفات

با یک اتومبیل سیاه شش در آمد

من با لهجه ای تزئینی

چیزی شبیه گیلکی خفیف مادرم

که توی حلقم ورم کرده بود

سلام کردم …

محافظ نداشت

برای همین یک دور  توی ذهنش قدم زدم:

انگار به قسمت اشیا گمشده رفته باشی

یک خاطره از کودکی من

روی شیر سنگی

در رامسر بستنی می خورد

بخشی از هویتم ؛

چل تکه

خبردار ایستاده بود

و همین طور در یک اسلاید

من با خودم حرف می زدم

وروی جهنم با تو بودن آب می ریختم ….

آب می ریختم

و تو خاموش نمی شدی

همین جا

از خودم

از کلمه

عذرخواهی می کنم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
 

alimohammad massiha : ٩:٥٥ ‎ب.ظ

 

دوشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٥

 

مگر با لبخنده ی ماه

 

 حسین مهدوی(م .مؤید) جزو آن هائی است که از دوستی با ایشان به عنوان یک انسان بهره ی معنوی وانرژی مثبت حاصل می آید و به عنوان یک شاعر شگفتی!

این مرد زاده ی«نجف اشرف» است و فرزند یک روحانی ومسلط به زبان عربی ، او یک شیعه ی به تمام معنا و متعصب است که برخلاف همه ی این اوصاف ، بیشترین رفقا را از مشرب های گوناگون دارد و این یعنی  معنی این بیت « عرفی» که:

« چنان با نـیـــک وبد سر کن که بعد از مردنت  عـــرفی

مسلمـــــــــــــانت به زمزم شویــدو هنـــــــــــــدو بسوزاند»!

 

این عربی دان ، چنان به زبان فارسی متعصب است که بیشترین مطالعات وپژوهشش را  به این زبان مظلوم ـ و به گفته ی «حافظ» : «قند پارسی»- بخشیده است.

او  دیدگاهش راجع به شعر خوب را بدون هیچ رودربایستی ابراز می کندو

 هیچ وقت دروغ نمی گوید.

م .مؤید شاعریست که چند دهه از حضور درخشان و لی بی جنجالش در شعر معاصر می گذرد و از نظر خیلی ها شعرش سخت به نظر می آید اما  جایزه ای که« کارنامه»در در دومین دوره اش به «گلی اما آفتابگردان » دادنشان می دهد

  که می شود شعر او را خواند ، لذت برد و از آن استفاده کرد.  بماناد این نازنین شعر فارسی .

برای دیدن شعر خوانی شاعر روی شماره ی شعر ها کلیک کنید:

 

 

شعر۱

شعر۲

شعر۳ 

 

 

مصاحبه ای از او رابا ضمیمة ادبی ـ فرهنگی هنگام، روزنامة عصر مردم شیراز ـ 26 آذر 1383 در زیر خواهید خواند:

 

·        به‌جاي خودنوشت

·        ساية اولي بود آن سايه/ بام سيب بود آن‌جا كه در آن زاده شدم/ 7 تير 1322/ نجف اشرف، زادگاهم، گاهواره‌اي هارمونيك از تابش و آوا و آوانوشت بود/ كتابخانة پدر، مهدِ كودكيم بود. نواختِ چشم بود/ پدر، ايراني روحاني بود و مادر، زار از ستمبارگيِ جهان و سياهپوشِ هميشه/ موسيقيِ خوابگاهم، در سكوتِ نيمه‌شبان، ترنيم‌هاي محرمانه بود/ پدر، نيايش مي‌كرد/ گاهي از متنِ هموار و آبيِ ترنيم‌ها، دريا باري از صداي كلام و چرخشِ فروچكان اشك، برمي‌آمد و چنان بالا مي‌گرفت كه صداي فروچكان آن را مي‌شنيدم/ تا سيكل اول دبيرستان، آن‌جا بودم/ ايرانيان دبستان و دبيرستاني به نام علوي ايرانيان داشتند و من از آن‌جا داد و ستدِ كلمات را آغاز كردم/ و همين نام علوي ايرانيان، كار خودش را كرد/ پس آن‌گاه به ايران آمدم.

 l .l,dn

·        به لاهيجان و تاكنون در آن به‌سر مي‌برم/ مگر 11 سال كه اين‌جا آن‌جا بودم به مأموريت اداري يا تحصيل دانشگاهي كه در اصفهان سپري شد/ از آن‌جا، از بامِ سيب، شنگرف، شگفتيِ واژة گلنار و كمي ماه، آغاز شد/ در صحن حرمِ امير مؤمنان، پدر، شگفتي را با ... «روشنيِ طلعت تو ماه ندارد» سريان فرمود/ و گام به گام، دستِ دل و جانم را مي‌گرفت ...
- كاري به كارِ چيزهاي ديگر نداشته باش. حرف‌هايشان به كنار، سلاست گفتارش را بگير. ايرج ميرزا را مي‌گفت/ و به همين‌سان/ نشرياتِ ايراني به وفور مي‌رسيدند/ آن‌گاه، نيما دريافت شد و ديگران، فرزندان ناخلفش كه از فرزندانِ خلفش، خلف‌تر بودند/ و آن‌جا هم نازك‌الملائكه بود و نزار قباني و شعر ترجمه. شعرِ متعالِ ترجمه/ به ايران كه رسيدم مي‌دانستم سرايش دارم/ شاملو، فروغ به بسياري، و رؤيائي و احمدي به شدت حضور يافتند/ و من اين شدم كه نيست. اما همچنان نشان طعم گندم، دامنِ مرا فراگرفته است و من همچنان دچار مينوانم.
آثار و تألیفات:
1- مگر با لبخندة ماه (مجموعه شعر)/ قم: مؤسسة فرهنگی محراب اندیشه، 1373.
2- گلی ـ اما آفتابگردان (مجموعه شعر)/ تهران: نامجو فرد، 1380.
3- تو ـ کجاست؟ (مجموعه شعر)/ شیراز: آئینة جنوب، 1385.
4- سیماب‌های سیمین (مجموعه شعر)/ تهران: نشر ثالث، 1385.
5- حسینِ علی/ تهران: امیرکبیر، 1385.

 کتاب1

 

·        •••

·       
ایران‌شهر: جناب آقاي مؤيد! شما به چه صورت؟ يعني از كي و كجا و چگونه شروع به نوشتن شعر كرديد؟
م. مؤید: با دو برانگيختگي، يكي خانواده، به‌ويژه پدر و يكي دوري از ايران، دفتري آراستم و شعرهايي كه پسندم بود در آن نوشتم. روزي از مجلة «اميد ايران»، غزلي به دفترم منتقل كردم و در پايان، براي زدايشِ دودلي، آن را مطابقت دادم. و شگفت ديدم غزلي ديگر با همان وزن و قافيه نوشته‌ام. و بدين‌گونه، سايه‌روشنِ پنداري چنين، پديد آمد كه شايد در اين زمينه، توانایي‌اي مرا باشد. دو ماه بعد، به ياد ندارم اول دبيرستان بودم يا دوم دبيرستان، معلم زبان و ادبيات فارسي، استاد شاه‌آبادي، در درس انشاء چند واژه فرمودند ... عشق، صبر، روح، اميد، جسم. و فرمودند تا آن‌ها را در متني گرد آوريم. اين را هم بگويم كه معلمان، در آن سامانِ دور از ميهن كه زبان، در معرض آسيب بود، تلاش و كوشش بسياري مي‌داشتند تا ما را از خطرِ كژيِ گفت‌ و شنفت و خواند و نوشت، باز دارند. من، در اندك زماني، واژه‌ها را در چهار مصرع، گرد آوردم. نمي‌گويم دو بيت تا دورتر از ادعا باشد:
پشتم از عشقش خميد // ليك با صبر و اميد
عاقبت چون او رسيد // روح در جسمم دميد
و آن را با تب و تاب به استاد سپردم. استاد، مداد مرا گرفت و كنار آن، بداهتاًَ قيد فرمود ...
پشتم از بارِ فراقش خم شد // طاقت و صبر و اميدم كم شد
عاقبت بر سرِ مهر آمد او // روح بُد روشنيِ جسمم شد
و اين پژواك، دستِ مرا گرفت. خداوند دست همة معلمان را بگيرد.

·        ایران‌شهر: م. مؤيد تخلص شعري شماست. اين نام را چگونه انتخاب كرديد؟
م. مؤید: نخستين كارم در «خوشه» چاپ شد. شايد 1343 يا 1344. آن روزها بر اين بودم كه من واسطه‌اي بيش نيستم. پس م. مؤيد گزيده شد تا نشان بدهم محمدحسين مهدوي نيست. اما چرا اين ... مؤيد؟ كه نه فارسي است و نه چندان هموار. بايد بگويم بي‌هيچ انگيزه‌اي در خودآگاهي، گزيده گرديد. شايد لايه‌هاي پسينِ پندار، هم‌آوايي آن با «بامداد» و «اميد» را مي‌پسنديد. پدرم دوستي بالابلند داشت به همين نام، بسا او بود. يا بانويي با همين نام كه اگر اين نام را نداشت، بي‌گمان نامش متين مي‌شد. يا شايد مربوط مي‌شود به آن‌جا ... آن‌جا كه در خودنوشت نوشتم ... گاهواره‌اي هارمونيك از تابش و آوا و آوانوشت بود ... آري از آوا نگذريم.
ایران‌شهر: شما از نسل شاعران مدرنيست دهة 40 و 50 محسوب مي‌شويد. نگاه و تئوريِ اين گروه شاعران، كه پيوند تنگاتنگي با موج نو دارند، بر مبناي نگرش خاصي به زبان است. به اين صورت كه آنان انتفاع را از زبان مي‌گيرند و به دنبال ساختنِ جهاني انتزاعي و گاه عرفاني با آن هستند. به ‌نظر شما اين نگرش، سرچشمه‌اش كجاست؟ اين نعل وارونه طي كدام فرآيند، در جريانِ شعرِ معاصر پيدا شد؟
م. مؤید: چون به ساليانِ سپري‌گشته مي‌نگرم، درمي‌يابم كه پيوسته چنين بود كه سكوت مي‌شدم. اينك هم جاي آن سكوت خالي است، اما گرمازاييِ محيط، نمي‌گذارد. چرا كه هنگامش، برناييِ همان ساليان را بازمي‌گرداند؛ چيزي مانند طرفه، مانند جزوة شعر. و آن اتاق كه گليمِ تركمني داشت و مريم بود با چاي داغ و احمدي نشسته بود. نشسته است و سوگوارة فروغ مي‌نويسد.
اما با اين پرسش، سكوت، باز مرا به خويش مي‌خواند. سكوتِ شاعران، نشانِ پذيرگي نيست. شاعر كه خشنود باشد، كلمه است و آوا و پژواك. خاموشيِ او، نشانِ ناسازگاري اوست. ضمناً سخن، ضرورتِ خود را از دست داده است، زيرا داوري انجام يافته و پيكرِ آويخته بر دارِ «معاصر» بيهودگيِ فرجام‌خواهي را مي‌رساند. اين است كه خاموش مي‌شوم وگرنه در برابر چنين پرسشي كه در نهاد، پاسخ و پيش‌داوري است، مرا سرِ چخيدن است. بگذار يك‌يك بگويم ...
همة شاعران، به زبان سود مي‌رسانند و شعر كه در زبان زاده مي‌شود، زبان به بار مي‌نشيند، گل مي‌كند، اگر شعر، شعر باشد؛ و انتفاع‌هاي ديگر زبان، ربطي به شعر ندارند. همچنين جاي پرسش است كه جهانِ كدام شعر، تجريدي نيست؟ و مگر ارجاعِ شعر جز خود شعر است؟ و خود شعر، مگر جز هستيِ تجريدي، هستيِ ديگري است؟ و شعر مگر زبان محاورة روزمره، يا زبان علم و زبان جستار دارد كه بيرون از خود و هستيِ ناب و تجريدي، به امر انضمامي مراجعه كند؟
همچنين نمي‌دانم چه شعري جهان عرفاني ساخت و كدام شاعر اين مدعا را داشت؟ اين پرسشتان، خود پاسخي است مبتني بر نگرشي كه نمي‌دانم سرچشمه‌اش كجاست!؟ و چگونه آن پاسخ، شما را پرسيده است!؟ و پاسخي نداده است!؟ بي‌هيچ دودلي، شاعر ايراني، همة هستي انساني‌اش، تا آن‌جا كه انساني است، از چشمة چندهزارة اشراق مي‌جوشد؛ و ايران تا بوده، از آن سرزمين اهورائيان تا اين ميهن مسلمانان، شرقي و مشرقي و اشراقي بوده است. روان ايراني را نمي‌توان به تيغِ جراحي سپرد تا درخت را و آتش را اينسان نبيند و چونان اسكيمويي سرخ يا آمريكایي‌اي‌ نازنين ببيند.
ديگر آن‌كه من در آن دهه، عرفاني ميان شاعران نديده‌ام. مدرن‌ها به خانة پدري سرك مي‌كشند و يادمان‌ها را استشمام مي‌كنند. شاعران بر آن سرند تا هرچيز را با خوانشِ زيباشناسانه بنگرند و آن‌چه عرفان به پندار آمده است، شايد همين آزادي شاعر در خوانشِ شاعرانة گذشته‌هايش باشد. هرچه در خانة پدري مانده، گذشتة اوست و اين نيز در ميان شاعرانِ باخترزمين و تازيان، بسيار بيشتر از مدرن‌هاي ايران، هم پيشينه و هم حضور داشته است. از گوته گرفته تا اليوت و از ابوفراس تا ادونيس. بي‌گمان آن‌چه را جهان عرفاني مي‌ناميد و آن‌چه را جهانِ تجريدي مي‌نامم، نشانه‌هاي آن ميان مدرنيست‌هاي پيشروی جهان، بسيار فراوان‌تر از شاعرانِ معاصرمان یافت مي‌شود.
گستاخي پروانه‌ام مي‌دهد تا بگويم دريغ بر رؤيایي و الهي و اردبيلي و اسلامپور و ... . ما سروهامان را سرمي‌بريم تا همبالاي درختچه‌هاي ديگران گردند. آن‌گاه درختچه‌ها را سرو مي‌ناميم. به انبوهِ تقليد شاعران به پيش‌كسوتيِ آقاي فلان از شعر تندركيا نگاه كنيد! مگر بخشودگي را بشايد! كه با همة نيروي ژورناليسم مجاز پهلوي، دمار از شعر حجم و موج نو و رؤيایي و سپهري و ... درآورد و پس از بيست‌سال، خود مقلد تندركيا شد و گفت تازه حرفهاي رؤيایي را فهميده است. آن‌گاه آوانگارديسم دف، ارائه شد؛ و آن‌گاه تقليد از متون پست‌مدرن و رونويسي و آنارشيسم بي‌بنية زباني و تقليد از كارهاي قديمي الهي و صفارزاده و كمي آن‌سوتر، ميشو. بي كه صدايش را درآورند، نوآوري نام گرفت. جداي چند كار خوبي كه خوانديم.
كدام شاعر به تجربة ناب عرفاني گوشة چشمي داشته است؟ كدام هنرمند؟ اليوت؟ رمبو، مروين يا تاركوفسكي؟ اين پندار برآمده از متن مدرنيتة ناقص‌الخلقة ايراني است كه وهم‌هايي چنين شگفت مي‌پرورد. بي‌گمان عرفانِ وحدت‌گراي ما، با متافيزيك يونان، تفاوت دارد و شعر ما، پيشانيِ نشان‌دادن اين تفاوت است. شعر ما، ملكوت اشياء را باور دارد. ناديده را برتر از ديده باور دارد و مي‌داند او، هستِ هرچيز است كه هست و جاري است در چيز و چيز نيست و اگر دمي باشِ باش او، باشنده را نباشد، باشنده نباشد و ما جهان بالا و جهان پايين نداريم. جهانِ باطن داريم و جانِ جهانِ ما، درونِ ظاهرِ جهانِ ما جاري است و از همين‌جا بهشت و دوزخمان آغاز گشته است و اين معرفت وجودي، همان عرفان است و شاعر چگونه مي‌تواند دور از آن باشد؟ كه شعر يك‌سره آن است.

 

کتاب2

 

 

·        ایران‌شهر: نسبت شعر شما با آن شاعران و آن شعرها، چگونه است؟ تفاوت‌ها و اشتراكات در كجاست؟
م. مؤید: اين را بهتر است شعرشناسان بگويند. من مي‌توانم بگويم همة آن‌ها در كهكشانِ شعرِ نوي ما حضور داشته‌اند و من از همة آنان لذت برده‌ام و آموخته‌ام. از پاره‌اي جگرداريِ شكفتن را آموخته‌ام، از پاره‌اي رفتار ديگروار با زبان، و پاره‌اي‌شان، همان حس گاه عرفاني‌ام را تشديد كرده‌اند. پاره‌اي‌شان چونان فروغ گفت‌وگوي پاك و محاورة روان را به من پيشكش داشته‌اند. پس تمايزها و اشتراك‌ها بسيار متنوع‌اند و هر شاعر با هر شاعر همزمان خود و زمان‌هاي ديگر، رابطة بينامتنيِ خاصي دارد و با ديگري، گونه‌اي ديگر از گفت‌وگوي شعري ـ زباني، و با آن سومي، باز، ديگرگونه ... .
با اين‌همه بايد بگويم بزرگترين تمايزِ شعر من با شاعران مدرنيست دهة 40 و 50، نسبِ روشن الهام‌هاي زبانيِ شعر من از تأثير زبانِ وحي است و شهود كلمه، به‌طورِ خاص و حياتِ ريشه‌دارِ واژگان كه به‌گونه‌اي مستمر از كجاآبادشان جاني تازه مي‌گيرند و اين نه اتفاقي اتفاق مي‌افتد كه به يُمنِ دولتِ نفس‌كشيدن در زبان كلام‌ الله است كه زبانِ ريشه‌هاست. ضمناً كشش مفرط به زبانِ فارسي و نيز امكانِ آن را يافتن كه از منظرِ غريب به زبان و كلمه‌هاي مادري‌ام مجدداً نگاهي آشنازدا بيفكنم و ديگرواري و روح‌ تر و تازه‌شان را دوباره كشف كنم.
ایران‌شهر: شما بيانِ خاصي در شعر داريد. نوعِ تقطيع سطرها هم متفاوت است. انگار به دنبالِ ايجاد خوانشي تازه، از طريقِ سطربندي هستيد. در اين مورد كمي توضيح دهيد.
م. مؤید: تقطيعِ شعر، خود، جداناپذير از زادنِ شعر در زبان است و شعرِ من، به شكلِ من ظاهر مي‌شود و شكل مي‌گيرد و تقطيع ويژة آن مي‌كوشد تا ويژگيِ زبانش را، گرامي بدارد و به خواندنِ آن ياري رساند.
بنفشِ نيلوفرْكام
بي‌زمين و
دلاويز
بي‌زمان و
دلاويز
دلاويز و
ناچار ...
اين فرم، چيزي را تجسم مي‌بخشد كه عناصرِ اساسيِ ساختار قرائت شعر است و ممكن است در نوشتار حذف شود. نخست آن‌كه «و» را «واو» نمي‌خواستم خوانده شود. پس شد: بي‌زمين و ... با فاصله. به گمانم خود به خود، غريزة سالم، جدا از مباحثِ فنيِ موسيقيايي، تشخيص مي‌دهد. بي‌زمين ... و لااقل از نظرِ آوايي ناهنجار است. اما «وُ» چسبيده به زمين، «بي‌زمينو» خوانده مي‌شود و اتصال و شكلِ مجسم دلاويز را معني مي‌بخشد. ضمن آن‌كه بي‌زمين را با دلاويز و بي‌زمان را با دلاويز، در ترادف و عطف قرار مي‌دهد.
آن بنفشِ نيلوفرْكام، بي‌زمين است، پس معلق است و وقتي معلق است، به چيزي از بالا آويخته است. دلاويز است؛ آويزِ دل، و آن فضاي تهيِ بعد از بي‌‌زمين و ... و بعد از بي‌زمان و ... .اين تعليق، اين مكث و اين خالي‌بودن و بي‌زمين بودن و بي‌زمان بودن و آويز بودن را شكل مي‌دهد. ضمناً لختي خاموشي، تهي و جدايي از زمين و زمان مي‌سازد كه در خواندن، تأثيري به‌سزا خواهد داشت. اين چيزي است خواندني كه به آغازِ عصر نوشتار، پرتاب شده است و سعي مي‌شود با علائم تقطيع ديداري، آن عنصرِ شنيداري، منتقل گردد. اين است رازِ تقطيع ويژة شعرهايي كه بايد ژرف و آشنازدايانه ديده و خوانده شوند. نمونه‌ها فراوانند و نياز به نمونه‌اي ديگر نيست. من از فرمول‌هاي گمراه‌كنندة وارداتي مثل ويرگول و علائم ديگر در شعر بهره نمي‌گيرم، مگر به ناگزير.

·       
ایران‌شهر: در شعر شما، معنويت خاصي به چشم مي‌خورد؛ معنويت اسلامي يا چيزي مثل اين. آيا شما با ايدئولوژيِ خاصي شعر مي‌نويسيد؟ يا تعهدي حس مي‌كنيد؟ يا به دنبال احياء تفكر عرفاني در شعر معاصر هستيد؟ اصولاً نگرش شما به ادبيات چيست؟ و شعر را چگونه تعريف مي‌كنيد؟
م. مؤید: بسيار چيزها آلوده‌ گشته‌اند. بسياري از بايست‌ها و بايستگي‌های انكارناپذير، با جوسازي، انكار گشته‌اند و كلمات، معنايي ديگر يافته‌اند و معاني، كژ جلوه داده شده‌اند و اغتشاش درگرفته است.
كدام شعر در جهان مي‌شناسيد كه از جهان‌بيني تهي باشد؟ شعرِ آدمي كه آدم است، يعني ذهن و ضميري دارد، نمي‌تواند بي‌شكل باشد. شاعر، ذهن و زبان و فرهنگي دارد كه جهان را از طريق آن تجربه مي‌كند و مفاهيمش و معناهايش را از آن‌جا مي‌گيرد. در نظر من، ايدئولوژي، ايده‌پردازي بشري و فرآوردة مدرنيته است و ربطي به دين ندارد. ايدئولوژي، دين نيست و بديهي است شاعر كه منست، غرقِ وجود است و بايستي والا، او را دربر گرفته است. بي‌گمان اين را از متنِ وحياني اسلام فرايافته‌ام. اين‌ها ربطي به ايدئولوژي خاصي ندارند. پل ريكور نيز فردي مسيحي است و از بانيان هرمنوتيك مدرن و تفسير و تأويل است، اما با برداشت ايدئولوژيك، سازگار نمي‌باشد. اما اين‌كه در قلمرو شعر، تعهدي حس مي‌كنم؟ نه. نه خداوند به تعهد شعر نياز دارد و نه شعر، كارش تبليغ ايدئولوژي است؛ زيرا شعر چه بداند و چه نداند، جز فراخواندنِ وجود و گفت‌وگو با وجود، هيچ نيست. اگر شعر است، جز اين نيست و به‌يادآورنده نيست و خود، ياد است و عينِ ياد و ذكر ... وقتي ستاره را مي‌خواند، وقتي از خيابان و روز مي‌گذرد، وقتي روي پل مي‌ايستد، وقتي به پشت به بدرود رو مي‌كند و مي‌سرايد و مي‌خواند، در كار پاسخگويي به وجود است. خود عهد است و به خود متعهد است. به زبان و اجرا و به دلِ شعر و عبورِ شعر و آن‌چه از گذرِ اين عبور در روح و در زبان مي ماند، متعهد است.
ما درك درستي از معنويت، از اسلام و از تعهد نداريم. بايد به گفت‌وگو با اين كلمات رو آريم تا كژپنداري‌ها زدوده گردند. جهانِ مدرن، كلمات را واژگون ساخته و اغتشاش آفريده است. ديگر كسي به هولدرلن گوش فرا نمي‌دهد كه مي‌گويد: «معصوميت بي‌گناه شعر، از همة مشاغل بيشتر است». اينک‌ تعهد، تنها در قالبِ تعهد حزبي، تعهد به چيزي بيروني، تعهد ايدئولوژيك، درك مي‌‌شود و شعر، از اين تعهدها، بري است و خود، مشغله است و به خويش، غيرت مي‌ورزد. زيرا آواي هستي است و كارش آن است كه هستي را بخواند و به خود وفادار بماند. در كوشش و جوشش هميشه:
تا وا رهد از حد جهان
بي حد و اندازه شود ...
اما احياي تفكر عرفاني ... عرفان را با تفكر چه‌كار؟ آن ديدار و دلاگاهي و معرفت از جنسِ ديگر است و جاي احياي آن، دل است نه شعر، و اگر كسي معرفتي داشت، شعري كه از آن معرفت فرامي‌رود يا بر آن فرومي‌آيد، با آن همنواست و همرنگ است. همين كه شاعري گرايشي به معرفت يافت و دچارِ آن شد، شعرش اين دچاري را مي‌نماياند.
و شعر، شعر است. مشعور و گفت‌وگو با هستي در زبان كه گوناگون رويداد مي‌يابد. گاه به‌صورت يك رفتار يا يك موسيقي يا يك فيلم يا يك تابلو و ... اما چون هستي، زبان است و كلمات است و سرايش است، پس اين هستي از همة آينه‌ها شفاف‌تر و نزديك‌تر به خود، در آينة شعر، مي‌نمايد و در زبان ظهور مي‌يابد و اين شكل خاص، ظهورِ شعر است ... آواي وجود.

·       
ایران‌شهر: شعر شما فرهنگ واژگانيِ ويژه‌اي دارد. كلماتي مثل آليا، چكاو، آهنانگي، مالونيا، كاركيا و غيره، در گسترة ادبيات معاصر كمتر مورد استفاده قرار گرفته است. اين فرهنگ واژگاني به همراهِ نوع برخورد شما با زبان و صداقتِ در گفتارتان، شعري خاص را به‌وجود آورده است. اين قضيه را بيشتر توضيح دهيد.
م. مؤید: هر شعر ميهني است كه در من فرود مي‌آيد و اين زبانِ اوست و با آن دادوستد دارد. معاطات دارد. زباني كه تأثيرگذاري‌هاي خاص خودش را با اقليم‌هاي همجوار دارد. البته با ياري شاعر كه ويژگي‌هاي خود را مي‌نماياند و اين رويكردي خاص به كلمات است كه شايد به باروريِ فرهنگ واژگان بينجامد، وگرنه برداشت از فرهنگ واژگاني خاص نيست. رويكردي خاص است برآمده از چند و چندين چيز كه چندتايش را مي‌گويم ... يكي آن‌كه، آوايي كه جايي مي‌طلبد، بايد شناخته شود تا در جاي مناسبي بنشيند. يكي آن‌كه، جايي كه آوايي مي‌طلبد، بايد شناخته شود، تا آوا، منطبق با آن بنشيند. آفرينش، هارمونيك است كه نشان از واحد و اَحَد است؛ تا آن‌جا كه پيش‌رفت آب، با پيش‌رفت خشكي، يكي است و گوش، آواست. يكي آن‌كه پارسي‌گويي، در آن بوم كه چندان بوم من نبود، چونان واكنشي ممتد در من توانمند بود و توانمند‌تر مي‌شد، با ياري‌هاي پياپي پدر كه خود، بسيار ايراني بود و از هر روشي براي برومنديِ پارسي‌گويي‌ام بهره مي‌گرفت. پس روداشتن سوي پارسي‌گويي، ملكة من شد. يكي آن‌كه شعر همان‌سان كه از ژرفا برمي‌جهد، ژرف را نشان مي‌دهد، آغاز را مي‌نماياند و اين آ‌غازها دو گونه‌اند: يا آغازند يا بازگشت به آغاز كلمه‌اي كه ديريست آغاز گشته است. و تكرار سرآغازهاي جديد، تأسيس جديد، يا باز ـ رسيدن به آغازهاي پيشين كه در شرايطي مشابه پيش مي‌آيد و مي‌شود آن را تجديد تأسيس ناميد، تنِ جانْ‌وشِ كارِ من است. به ياد مي‌آورم به خط «شبْ‌شيدِ روزگارِ تابستانِ ماه» كه رسيدم، چند روزي مشغله‌ام صرف كشف و ساختي گرديد كه واژة تابستان شد. جايِ تابش، استانِ تابش؛ و يكي دو روز هم سرمستِ شادمانگي اين كشف و ساخت شدم. غروب روز دوم، ناگهان، در پياده‌رویی شلوغ، دريافتم كه اين تابستان، همان تابستانِ پيش از خزان است كه در چگونگيِ تابشِ شديد و چگونگيِ زمان، در سالياني بسيار دور، به كشف و ساخت رسيده است. اين را مي‌گويم: باز ـ رسيدن به آغازهايِ پيشين و تجديد تأسيس. اما آليا، ديگرگون آوانوشتِ عَليا است و چكاو، همان چكاوك است و آهنانگي، بهره‌مندي از فضاي موجود و دست‌نخورده است با ابداعي نه به درخشانيِ تابستان؛ و كاركيا، حاكم، شاه، در اين سامان، يعني در گيلان، به ساداتِ حكومتگر مي‌گفتند كه كياي كار و بزرگِ كردار بودند و من در اين شعر با آوردنِ اين كلمه و كلمة زوبين، صبغة بوميِ شاعر را نشان دادم.
اما مالونيا ... هيچ نيست مگر مالونيا، و دال بر شيئي يا چيزي نيست. شبي به قصدِ تلفن‌زدن به راحا محمد سينا، تا نزديكي تلفن رفتم كه ناگهان، تاريكي سياه و مطلقي جهان را فراگرفت. برق رفته بود. ناچار از نشستن شدم. پاي ميز تلفن، روزنامه بود و مداد بود. مداد را برداشتم و حاشية سفيد روزنامه را مشخص كردم و نوشتم.
مالونيا
با باد
دلاويز مي‌شود
برهوت
با باد
اين‌همه پيراهنِ سفيد
شكوفاي شبِ خرم تابستان ...
و همة شعر نوشته شد. همين كه به چاپ رسيده است. با يك بيشي، واژة قلبم را بدان افزودم به قصد وضوح، كه در حقيقت، بي‌تاب‌شدن از وضوح است و وضوح را مخدوش‌كردن؛ وگرنه از آغاز تا پايان در حاشية سفيدِ روزنامه و در تاريكي، همة شعر نوشته شد، بي‌كم و كاست و يكپارچه؛ و من در اين گمان شدم كه گويي شاعر با حضور آگاهانة خود و به نسبت آن حضور، شعر را مخدوش مي‌كند. براي من اين آزمون، براي نخستين‌بار روي داده بود كه شاهد باشم، شعر، گستره‌اي مستقل از شاعر دارد که اگر آزاد و رهايش وانهند، خود را به كمال مي‌نماياند. يكي آن‌كه، تأسيس اگرچه در ژرفا و عمق است، اما در روبه‌رو است كه اتفاق مي‌افتد و نام آن بديع است. بديع به بازگردانيِ من يعني ناگهان، نو، زيبا، راست. «ناگهان» براي ادراك كه پيش از اين به آن نرسيده بود، و «نو»، چراكه نوزاد است و سرشار از حيات و طراوت، و «زيبا»، كه هر نوزادي زيبا است و مگر تازگي، زيبا نيست؟ و «راست»، به معناي بايست و حق و واجب. همة اين‌ها مي‌شود «بديع» ... و ناگهاني اين ادراك، در محضر، رخ مي‌دهد كه بي‌حضورمان ناممكن و نابود خواهد بود. بدين‌جهت به مجرد غياب‌مان، تابستان، از درخشش و گرما و سيب و تلألؤ چشماني صحرايي مي‌افتد. البته اگر ما را بخوانند كه تابستان چيست؟ اندكي حضور مي‌يابيم و مي‌گوييم: ... فصل دوم سال. اما وقتي به‌راستي خوانده شويم، چنان‌كه بي‌خويش گرديم و همه، حضور باشيم، خواهيم گفت: ... تابستان.
ایران‌شهر: نظر شما نسبت به ادبيات معاصر چيست؟ چند و چون اين تحولات را چگونه مي‌نگريد؟
م. مؤید: اين پرسش، بسيار باز است، چنان‌كه براي پاسخِ آن مي‌توان كتابي فراهم آورد. و كدام ادبيات؟ ادبيات معاصر ايران يا جهان؟
چند و چون تحولات ادبياتِ معاصر ما، بازتابِ تحولات صدسالة اخيرِ زندگي ماست. ما در اين صدسال، چگونه زيسته‌ايم؟ چگونه هم اين و هم آن بوده‌ايم؟ چگونه پرپر زده‌ايم؟ دست و پا زده‌ايم؟ در ديرينگي خود، مسكون گشته‌ايم؟ در تمناي راه‌رفتنِ چونان زاغان يا كلاغان، راه‌رفتن را از ياد برده‌ايم؟ تقليد كرده‌ايم، آموخته‌ايم، بال‌بال زده‌ايم و گاه، آري گاه به گونة درخشاني فراگرفته‌ايم كه چگونه بيافرينيم؟ اما فقط گاه و بسيار اندك.
ما مُدام بازتاب بوده‌ايم و فراوان از ياد برده‌ايم، آدمي زاده‌ايم و مي‌توانيم تاب باشيم. شعر و ادبيات معاصرمان، در اين سال‌ها چنين بوده است. نشانِ همة دست‌وپا زدن‌ها در شرايط تعليق

·       
ایران‌شهر: كتاب شما برندة جايزة اول شعر سال 1381 مجلة كارنامه شد. نظر خودتان در مورد اين جايزه چيست؟
م. مؤید: شعرِ اكنون، آواي كم‌تواني است كه در فضاي تهي، سَر داده مي‌شود. در اين فضاي تهي، جايزة كارنامه و آن آهوي كوهي ديرينه، يك حضور، يك تذكر و يك صداست. سريانِ وهمِ جان‌پذير در تنديس. پژواك عدمِ انقطاع شعر. و گزينشِ مؤيد در سال 1381، در اصلِ اين واقعيتِ انكارناپذير، هيچ تغييري ايجاد نمي‌كند.
من جايزة كارنامه را، اتفاقي در فضاي كم اتفاق شعر امروز مي‌دانم و به گمانم، جانِ ماندگارِ شعر، پاسِ‌شان را خواهد داشت. اين حقشان است كه با نگاهِ خود، اين اتفاق را شكل دهند. هيچكس را نمي‌توان واداشت با چشمِ ديگري به جهان و جهانِ شعر بنگرد. كم‌جان، خودكامه است و خودكامگي، مستبدانه و عقب‌مانده است. بگذاريم همة آواها، امكانِ شنيدن داشته باشند، حتي آواهاي بي‌پژواك. آنان به منِ شاعر و به باورهاي او كاري نداشتند، آن‌ها شعر ديدند.

·        آمينِ دشتِ شقايق

·        بل
لب
آغازِ بازتابِ من است و
سرگشتگيِ شيدا
تموزِ رسيدن
و لبخند تو
وضوحِ ماندني است
پايندانِ عاج
آمينِ آبي
پشتوانة گل سرخ

·        ▪▪▪

·       
گل سرخ
گل سرخِ آشكارا
تراوشِ جان و سبز و شيوا
و زهداني كه
من است

·        ▪▪▪

·       
چه سرمه‌اي!
ليلي
چشم نمود از عماري

·        ▪▪▪

·       
بگذر از اين دست و بگذار
سراشيبِ بي‌پايان
بگذرد از بامداد و
ناگهانيِ سفيدِ شير
اينك كه
سايه‌ها
انبوهند
فراپشته‌هاي سروستان و
ابرهاي مياني
مي‌پراكنند
تنِ كودكِ خويش
در ناپيدايي
نسیم
و متنِ آبي
آبي مي‌درخشد و
مي‌روبد مرا
از ادراكِ شور
چه گلگونه‌اي!
ليلي
رُخ نمود از عماري

·        ▪▪▪

·       
تلألؤ خونينِ سيب و سيب و سيب و سيب و
تركشِ بنفش و
گندم‌زارِ نوآيين و
تلألؤ خونين
صبحِ رفتامدِ نگرانِ من
در مسيرِ چشمِ داشتِ گلبرگ‌هاي بيكران
تا
بال‌هاي پروانگانِ نگارستانِ نازنين

·        ▪▪▪

·       
تويي
لبخند تو
وضوحِ ماندني
پايندانِ عاج
جانِ گراميِ واژة نازنين
آمينِ آبي
ناگهانيِ وزشِ چشمه‌سارِ ناگهان
پشتِ تشنگي

·        ▪▪▪

·       
چه حنايي!
ليلي
دست نمود از عماري

·        ▪▪▪

·       
شيداييِ سرگشته از پايانِ بازتاب من است
لب
بل
لبخند آفتاب
آفتاب لبخند تو
يارستان بيد مجنون.

·        لاهيجان ـ 10 اردیبهشت 1383

·        ارغوان

·        شناور کهکشان شقایقم
باده‌پیمای چشمان تو
بنگر
کهربایی کهر
بر مریم‌وشی‌های پونه‌زار
به کانون تو
سم‌کوب
می‌چرخد
دفدفة کبوتر

·        ▪▪▪

·       
نه
هیچ سیبی تو را از یاد نمی‌برد
و نه گندم
که گرچه نمی‌افتد
اما
مادر شیرست
و نه آسمان
سایة بلندپایة لبخند تو

·        ▪▪▪

·       
من می‌میرم
اما
از پای نمی‌افتم
بنگر
جوانی ارغوان
بر مریم‌وشی‌های پونه‌زار
شادمانة تو
گرم و استوا
پا می‌کوبند
دفدفة کبوتر

·        ▪▪▪

·       
هیچ سیبی تو را از یاد نمی‌برد.

·        لاهیجان ـ 16 آذر 1383

 

  

 

 

 

 

 

 

                                                    

 
 

alimohammad massiha : ٧:٠٩ ‎ب.ظ

 

دوشنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٥

 

چشم های نافذ

 

                     

 

 

 

 

اگر بخواهم در چندجمله به دوستی عزیز نان قرض بدهم حتما آن عزیز « یاسین نمکچیان » نیست. البته خود یاسین هم می داند که علی محمد مسیحا هرگز نمی تواند به دروغ از کسی تعریف کند .پس اگر حتی از این ادعا و درستی آن مطمئن نیستید اسم یاسین را از لیستتان قلم بگیرید. اما فکر نکنید که این معرفی هم به کسی غیر از یاسین اختصاص خواهد یافت.یاسین چند سالی است که شعر می گوید و من تمام این چند سال با او دوست بوده ام وخاطرات زیادی با او دارم. چندسالی هم به کار روزنامه نگاری رو آورده که آخرین روزنامه ای که درآن می نویسد کارگزاران است که به همت او و دوستان دیگر به روزنامه ای در خور (ازبابت مطالب ادبی) تبدیل شده است.دوستی که بوی  بوته های چای باران خورده ی لنگرود می دهد خوب فکر می کند وخوب می نویسد و چشمان سیاه ونگاه نافذش هر بار  شعری تازه است. با هم دو شعر از این متولد 1359میخوانیم:

وقتی انگشتانت را معلق در هوا می گیری

فکر می کنم پرنده افتادنی است

فکر می کنم جهان

ادامه همه  حرف های نا گفته است

         که لابلای صدا و

                                مشتی بال و پر ریخته روی زمین

                                                        قورت داده ایم .

وقتی انگشتانت را

معلق در هوا می گیری

بادبان ها برافراشته می شوند

درخت ها به رقص می آیند

وسایه از این سو

                    به آن سو

               پرت می شود

وقتی

انگشتانت را

معلق در هوا می گیری

دنیا

آواری می شود روی سرم

ومن می دانم  

روشنای هیچ صبحی را

دوباره نخواهم دید.

 

نمی خواهم صدائی از تو بشنوم

نمی خواهم فکرکنی

برای تو رخت سیاه پوشیده ام

قبول کرده ام گم شده ای

قبول کرده ام

آن دورها

پشت قله های برف گرفته

                         گرگ

تکه پاره ات کرده است

قبول کرده ام اما

نمی دانم چرا

قرارمان یادم می آیدو

                   بی اختیار

تمام خیابان ها را گریه می کنم.

 

 

 

 
 

alimohammad massiha : ٩:٥٤ ‎ب.ظ

 

جمعه ٢٢ دی ،۱۳۸٥

 

 

 

پنجشنبه ۲۱دی ۱۳۸۵ پنجمین دوره جایزه « بیژن جلالی » در تهران برگزارشد.

jjayezey jalali

 من همراه شعرهایم خواهم رفت

راه دیگری ندارم

و به راه دوری خواهم رفت

دردل فارسی زبانان

 بیژن جلالی

(۱۳۷۸-۱۳۰۶)

احمد رضا احمدی  عزیز برگزیده پنجمین دوره آن بود . این جایزه به یک عمر فعالیت شعری این شاعر نازنین تعلق گرفت .داوران پنجمین دوره این عزیزان بودند:

سیمین بهبهانی /علی بهبهانی/صفدرتقی زاده/احمدجلیلی/بهاءالدین خرمشاهی/کامران فانی/شمس لنگرودی/جوادمجابی/علی میرزائی

برگزارکنندگان این مراسم دکتر مهردادجلالی و فروزنده اربابی  همچنان بدون خستگی بنیاد بیژن جلالی را اداره کرده و این مراسم را به خوبی برگزار می کنند.

sokhanranie shams

در این مراسم  «شمس لنگرودی » از احمدرضا احمدی  گفت و جایگاه او را در شعر معاصر فارسی بیان کرد.لازم به یادآوری است که این شاعر و پژوهشگر برجسته خود از برگزیدگان این بنیاد در گذشته بوده است. دیگر سخنران این دوره «سیمین بهبهانی» بانوی غزل معاصر بود که با غزلی سخنانش را زینت داد.

احمد رضا احمدی به دلیل گذراندن دوره استراحت بعد از جراحی چشمش دراین مراسم حضور نداشت و دخترش «ماهور» به نمایندگی از او جایزه اش را از دست سیمین بهبهانی دریافت نمود .البته چند مجله نیز هدایائی مجزا به او تقدیم کردند.

از دیگر حاضران این مراسم خواننده خوب «صدیق تعریف » نیز با آوازی همه را مهمان کرد. « یداله مفتون امینی » و« کیومرث منشی زاده » و « هیوا مسیح »برای حاضران شعر خوانی کردند و « علی میرزائی» متنی را در باره دوست دیرسالش ـاحمدرضا احمدی ـ خواند.چند شاعر دیگر نیز دراین مراسم شعرخوانی کردند. « بهاءالدین خرمشاهی» پهلوان حافظ پژوهی ما هم با طنز هائی از خود پایان بخش این دوره از جایزه بیژن جلالی بود. البته من این متن را از حافظه نوشته ام و امکان دارد قسمت هائی را از قلم انداخته باشم .ولی بسیاری از اهالی ادب وهنر معاصر ایران در این نشست حضور داشتند و یاد بیژن جلالی را گرامی داشتند و به احمد رضا احمدی درود فرستادند.

 
 

alimohammad massiha : ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ

 

پنجشنبه ٧ دی ،۱۳۸٥

 

به حضرت مولانا

 

بتن دوباره غزل های تن تنن ما را

بچرخ و باز بچرخان زمام دنیـا را

(ندیده قونیه ات عـآشقانه می رقصد

شبیه قوی سپیدی که شوق دریا را)

شبیه کشتی بی لنگری کژیم و مژیم

بِدَر به صاعـقه تدبیر بادبان ها را

به بزم خود که نخوانی روم به خوان دگر

و می دهم به غزل های تشنه   وُدکا را

***

فرودگاه ، زمستان ، هوای گریه بد است

درست ساعت پنج است وشعر لورکا  را

به پوزخند تو می خوانم آنچه می خوانی

از آن ترانه و این گریه ها معما را...

تمام شام  سماع و تمام صبح دعا

که آن قراضه نیافتد  من السما، جا را-

برای مرگ نگهدار و تا بگردانی –

قضا ، بخند و بگردان شراب بالا را

(مسافر توپولوف شاعر تکیده ی تو

ز سفره خانه ی بالا نمی کشد پا را)

« اگر تو فارغی از حال دوستان یارا»

« تفقدی نکنی طوطی شکر خارا»

(قلندرانه به شیراز می رود کانجا

« سرود زهره به رقص آورد مسیحا را» )

20/9/85

 

 

 

 

 
 

alimohammad massiha : ٩:۳٢ ‎ب.ظ

 

جمعه ۱ دی ،۱۳۸٥

 

قونيه در انتظار شعرای ايرانی

 

امسال هم تعدادی از شعرای بسیار زبده ی این کهن بوم و بر به دیدار مولانا خواهند رفت .نمی دانم گزینش و دعوت از این فرهیختگان با چه معیارهایی انجام می گیرد، اما خوش به حال مولانا که هر ساله از موطن خود این همه زائر دارد. چند تن از این بزرگان شعر ، هرساله به این سفر می روند و من مسرورم از اینکه مالیاتی که می دهم به هدر نمی رود. امید وارم روزی من هم بتوانم پا جای بزرگان گذاشته و خاکبوس مولانا ، رومی عزیز شوم.ازاین  میان شهر من همچون دیگر عرصه های شعر فارسی نماینده ای شایسته دارد . دوست شاعر توانا و کارکشته ی لنگرود  جناب استاد« فرامرز محمدی پور»  هم عازم این سفر جسمانی-روحانی اند. آب خزر را پشت سرشان می پاشیم واز خداوند سفری خوش برایشان آرزو می کنیم. اینک دو نمونه از غزلیات گهر بار ایشان:

تا سرایش تاختم ، اما نشد

زندگی را باختم اما نشد

در عبور ازآبشار معرفت

نردبانی ساختم اما نشد

عشق یعنی  نقطه ی آئینه ها

همدلی افراختم  اما نشد

غنچه ی سبز محبت بارور

من غرور انداختم اما نشد

زیر چشمی از نگاه آفتاب

حال دل بشناختم اما نشد.

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آرامش دریا را از چشم تو دارم من

بارانی سرخابی گل شانه  انارم من

درجنگل احساسم آئینه ولی پیدا

آبادی فردایم خالی زغبارم من

تاشاخه گلنارم ،با ناز تو می نازد

باسبزی گلخانه هم پای بهارم من

تا خال تورا دیدم اندیشه مجنونی

دیوانه ترینم کرد لیلایی تبارم من

شکرانه شیدائی آذین دل عاشق

با یاد تو ای شیدا سرشار قرارم من.

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

در مطلب بعدی غزلی از خودم در این باره خواهم آورد.

 

 

 

 

 

 

 
 

alimohammad massiha : ۱:۱٤ ‎ب.ظ

 

چهارشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸٥

 

شب يلدا

 

اول اینکه متاسفم از اینکه کسانی بدون نام ونشان کامنت گذاشتند و تهدید کردند . چه اگر جرات داشتند حتما خود را معرفی می کردند .مخصوصا  آن همشهری !

حالا چرا اینقدر بعضی از اعضای بدنشان به شدت سوخته و ... به من چندان مربوط نیست. بگذریم ...این افشاگری های مودبانه به ما نیامده .مطلب را حذف می کنم نه به این خاطر

که از حرفم برگشته ام نه! به خاطر اینکه نمی دانستم این همه متعصب به آن سوژه زیاد است .با احترام به دوستداران آن آقاحذفش می کنم.

شب یلدا نزدیک است و دوستم  علی خوشتراش  اس ام اسی فرستاده بود که:

بیا ای دل کمی وارونه گردیم

برای هم بیا دیوونه گردیم

شب یلدا شده نزدیک ای دوست

برای هم بیا هندونه گردیم!

من هم برایش نوشتم:

گذشته چند ماه و خونه ی من

تو رو کم داره ای دردونه ی من

شب یلدا دلم رو نشکن ای دوست

بیا تا بشکنی هندوونه ی من

...........................................................

خوش باشید و مهربان.

 
 

alimohammad massiha : ٩:۱٦ ‎ب.ظ

 

شنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٥

 

برای ستايش تو

 

باران صبح

نم نم

می بارد

وتورا به یاد می آورد

که نم نم باریدی

و  ویران کردی

خانه کهنه را.

« شمس لنگرودی»                                                                                        

*************************

بیست وششم آبان زاد روز شاعر و نویسنده برجسته  معاصر

« شمس لنگرودی» است. 

او نمونه ی انسانی تلاشگر و خستگی ناپذیر است. بودند بسیاری که شاید

استعداد سرشاری نیز داشتند که روزگار به ایشان ستم نمود اما خود شان هم زود کوتاه آمدند،

وگرنه هر دوره به جای تعداد انگشت شمار مفاخر این سرزمین

بسیاری می بودند که می شد دربرابر جهانیان  به آنها بالید. « شمس لنگرودی»

از جمله ی نوادر این کهن بوم وبر است که نگاهی به کارنامه درخشانش، تحسین

هر اهل خردی را برمی انگیزد،به ویژه آنکه اگر بدانیم وی در زندگی با چه مشکلاتی

مبارزه کرده است .فرق ما با امثال « شمس » دراین است که وقت مبارزه فرار

می کنیم وآنگاه که هنگام صلح است به جنگ برمی گردیم.

« شمس لنگرودی » غنیمتی است که آسان به کف نیامده است.بماناد این مهربان شعر.

 

******************************

برای ستایش تو

همین کلمات روزمره کافی است

همین که کجا می روی ، دلتنگم.

برای ستایش تو

همین گل وسنگریزه کافی است

تا از تو بتی بسازم. 

                               « شمس لنگرودی»

 

 

 

 

 

 

 

 

 
 

alimohammad massiha : ٧:۱٦ ‎ق.ظ

 

چهارشنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸٥

 

از آسمان وين

 

دیشب تلفن زنگ زد وصدائی از آن سوی خط ابیاتی را خواند که  به من حالی عجیب بخشید و او که ابتدای هر تماس شعری مناسب می خواند کسی نیست جز« مهدی اخوان لنگرودی» عزیز.مهربانی که یک روز سر قرار نیامد ( ودلیلش محبوبیت زیادش نزد دوستان بیشمارش است که در مدت کوتاه اقامتش در وطن باید همه را راضی نگهدارد)و این شعر که در ادامه می آید در من سروده شد.او این ابیات را از آن سوی جهان زمزمه میکرد از « وین ».خالق ترانه «گل یخ» غمگین بود واز بابت از دست دادن « عمران صلاحی» افسوس می خورد

سر قرار نبودی  رسید ساعت شش

جوانه کرد « گل یخ»  دمید ساعت شش

نسیم  خسته شد و تنگ انتظار نشست

به دیده بوسی طوفان وزید ساعت شش

« تو» کاش دیر می آمد « تو » کاش می دانست

که « من » چه می کشد  از یک امید  ساعت شش

اگر چه « رفته جوونی» اگرچه « رفته صدا»

نشسته ام که بخوانم: پرید ساعت شش

به آسمان « شمیران» از آسمان « وین»

کجاست « کشکرتی *» تا شنید ساعت شش

که در غروب « دانوب» ایستاده ای غمگین

تو را به من برساند و دید ساعت شش:

تمام فاصله را « لنگرود» می چینم.

کشکرت:  زاغچه    که در فرهنگ شفاهی ما پرنده خوش خبر است.

 
 

alimohammad massiha : ٩:٥٤ ‎ب.ظ

 

چهارشنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸٥

 

عمران صلاحی در گذشت

 

به رودبار می اندیشم

به زیتون

به روزگاران تلخش

به دوستی فکر می کنم که

خردادشصت و نه

    شهریوری اش کرد     

و شهرمن که

امتحان سختی از او گرفت

به

عمران صلاحی

که همین حالا مرد!

****

عزیزم!

سخت بود ولی

به یادآوردم

پای شکسته ات را

و بوی گیسوی خواهرانت

که هنوز  ازآوارهای آنجا

سوغاتی صباست

اینجا هنوز تورا بو می کشد.

سخت بود ولی

به یادآوردم

آن روزها شاعر بودی

واز

عمران صلاحی

می گفتی

سخت است ولی

باید باورکنم که

دیگر شعر نمی گوئی

نه خرداد است نه شهریور

حالا چرا به یاد تو افتادم

وچرا باید

این وسط

عمران صلاحی بمیرد؟

نه خرداد است نه شهریور

یازدهم مهر هشتادو پنج

نمی دانم

او که همه را می خنداند

حق دارد

تنها یکبار

همه را بگریاند؟

 

 

 

 

 

 

 
 

alimohammad massiha : ۳:٤۱ ‎ب.ظ

 

یکشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٥

 

در حوالی ونک

 

اینکه فکرمی کنی  یک نفر از آسمان

روی اسب بالدار ...هی خیال، هی گمان

اینکه فکر می کنم با دهان تلخ تو

شعر می شود جهان ، یک نفر از آسمان-

روی اسب بالدار با دروغ شاخدار

اینکه فکر می کنی شعر می شود جهان ...

ترک یا فرانسوی ؟ هر دو آدمند، نه!

قهوه از کدام طعم ، میل داری ای دهان!

تلخ صرف می شود فعل های جمله ها

تلخ لطفاً ای زمان ، تلخ لطفاً ای مکان!

قهوه ی فرانسوی ! ای زن کجا تبار

تلخ صرف می کند بوسه ی تورا فلان-

ترک یا فرانسوی  در حوالی پاریس

در اتاق های مست ، آنطرف تر عاشقان –

آیس تی و نسکافه (شیر یا شکر؟) نه! تلخ

شعر« ژاک پره ور» و نقش های « پل سلان»

در حوالی ونک ، انتظار می کشد

این غزل به صرف چای – قند پارسی-چنان

تلخ گوش می دهد ، تلخ می کند بیان –

« حافظ» از دل تو با حنجر « شجریان».

 

 

 

 

 

 

 

 
 

alimohammad massiha : ٥:۳٧ ‎ب.ظ

 

شنبه ٢٥ شهریور ،۱۳۸٥

 

شب های شهريور

 

باز سالی دیگر و باز هم شب های شهریوری دیگر!

حالم از این اسم های تکراری به هم می خورد! این ترکیب تکراری که به قول ما ریاضی خوانده ها مثبت - منفی یکی دو نفر در همه ی جوایز و عرصه های نان و آبدار شعر بیچاره ی این مملکت «حضور قاطع بی تخفیف» داشته اند  در ایجاد تهوع نیز چه نقش به سزائی  نیز دارند.

با آن شکم برآمده و دهان های پر آیا این آقایان هنوز اشتهای لمباندن دارند؟واقعا که با شاعرانی سخت کوش طرفیم . سخت کوشی در رانت خواریها و به زور چپاندن خویش در تاریخ ادبیات این کهن بوم وبر! یعنی سه چهار شعر متوسط که قلابهای این جماعت برای ماهی گرفتن از ماندابهای متعفن است تا کی می تواند جوانهای مستعد ما را که نسیم دریا را از مشام شعرشان دریغ  می دارند  بفریبد؟؟

آقایان سکه !  خسته نباشید.

 
 

alimohammad massiha : ۸:٤۳ ‎ب.ظ

 

شنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸٥

 

هشتمين سالگرد درگذشت شيون فومنی

 

  منم آن قاصدک پرواز از رویای                                               طفلان دور                                               

که می آید شبی از من حکایت  ها کنی آخر                                               

« برای علی محمد جان مسیحا که پشت دیدار شیرینی به زیبایی ها اندیشه دارند ... با ارادت شیون فومنی »

از من خواسته شد تا برای چندمین سال سفر شیون عزیز مطلبی بنویسم ، اما راستی چندمین سال است این؟ و راستی آیا شیون را واقعاً از دست داده ایم ؟ من که هنوز این سوال را برای خود طرح می زنم .

آیا همه اینها رویا بودند ؟ وقتی که شماره ای را گرفته و صدای مردی را به سرعت شناختم که سالها با آن صدا در گیله اوخان ها زندگی می کردم . آیا خواب بود وقتی با دوستانم (خوشتراش و بالایی) روزی پاییزی به خانه ای در گلسار قدم نهادیم تا هوایی را تنفس کنیم که شیون در آن شعر می دمید ؟

 آن روزها شدیداً در تکاپوی عکاسی بودم . عکاسی از چهره های موسیقی ملی و محلی گیلان و شیون تنها ترانه سرای منتخب من در آن مجموعه بود. ( البته بعداً متوجه زنده یاد مرتضی کریمی شدم که به دلیل رها شدن پروژه ام هرگز از ایشان عکسی نگرفتم )

از استاد "فریدون پور رضا" که سایه اش برقرار باد شماره تماس زنده یاد فخری نژاد را گرفتم و.....

( لطفا ادامه مطلب را از سایت شیون که لینک آن در همین بلاگ موجود است بخوانید)

 

 
 

alimohammad massiha : ٥:٢٠ ‎ب.ظ

 

جمعه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٥

 

گل يخ

 

کتاب« یک هفته با شاملو» را خیلی ازدوستداران شعر امروز ، به ویژه علاقمندان غول زیبای شعرخوانده اند.نویسنده این کتاب شاعری  است که سراینده ی ترانه جاویدان  « گل یخ» می باشد.« مهدی اخوان لنگرودی»  شاعر ، مترجم و نویسنده در غربت  ، این روزها به وطن بازگشته است. جالب است که بدانید این دومین سفر او پس از34 سال دوری از ایران است . اما این همه سال زندگی در شهر  وین  او را حتی یک میلیمتر از لهجه و روحیات  لنگرودی اش دور نکرده است .  دیدار با این همشهری تلاشگر در کافی شاپ  « نشر ثالث» ـ۵ شهریورـ عصری به یاد ماندنی را رقم زد. همسر خوب او و پشوتن خان آل بویه و علی خوشتراش و محمد غلامپور  دیگر عزیزان  آن میز شعر خیز بودند. اخوان این روزها سرگرم تهیه کتابی  چندین جلدی تحت عنوان دائره المعارف شعر نو است که شعرای نو پرداز از « نیما» را در بر می گیرد. سالم باشد و بماند این مرد مهربان.

« غم میون دوتاچشمون قشنگت لونه کرده

شب  تو موهای سیاهت  خونه  کرده

دوتا چشمون سیاهت مثل شب های منه

سیاهی های دو چشمت مثل غم های منه

وقتی بغض از مژه هام پائین میاد  بارون میشه

سیل غم آبادیمو ویرونه کرده

وقتی با من می مونی   تنهائیموباد می بره

دوتا چشمام بارون شبونه کرده

بهار از دستای من پر زد و رفت

گل یخ توی دلم جوونه کرده

تو اتاقم دارم از تنهائی آتیش می گیرم

ای شکوفه  توی این زمونه کرده

چی بخونم ؟ جوونیم رفته ،  صدام رفته دیگه

گل یخ توی دلم جوونه کرده»

http://www.sharghnewspaper.com/840127/html/litera.htm

http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=174711

 

 
 

alimohammad massiha : ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ

 

پنجشنبه ٩ شهریور ،۱۳۸٥

 

آن عسلی روزگار

 

سالگرد « شیون فومنی» نزدیک است. با شعرهائی از او به احترامش می ایستم:


اگر تو آمده بودی بهار می آمد
بهار با همه ی برگ و بار می آمد

گلوی زمزمه تَر می شد از ترانه ی رود
تَرَنُّمی به لبِ جویبار می آمد

سپیده ای که پُر از پلکِ باز پنجره هاست
به صبح آیینه ها بی غبار می آمد

به من که هیچ ... به چشم کبودِ منتظران
سوادِ سایه ی آن تکسوار می آمد

شکوفه بود و شکفتن به بانگ نوشانوش
دوباره آن عسلی روزگار می آمد

زمان به کامِ دلِ سرخوشان میان می بست
زمانه با دل عاشق کنار می آمد

به شادیِ رخِ گُل جامه ی سیاه دگر
کجا به چلچله ی سوگوار می آمد

پیاله وار شب و روزِ تردماغی را
دل شکسته ی ما هم به کارمی آمد

به چادری که زمین از بهانه می گسترد
نبات بارشِ توت از سه تار می آمد

درخت مصرع سبزی بلندبالا بود
به شعرِ قُمریِ صحرا تبار می آمد

هِزار شاخه غزل چون انار گُل می کرد
به هَمسُراییِ شیون هَزار می آمد


............................................................


رودبار 69


رود
بی محتوای آبی عشق
کوه
بی خنده های کبک جنون

دشتهای شکسته باد به دست
بی علف
درّه های آتشگون.

بی که سنجد ترانه بار بلوغ
بی که بیدی تجسّمِ مجنون

اشک جوشیده از شکاف درون
آه ...در بیشه
سروِ ناموزون

زیر آوار هول همسر من
حامدم... آی... کاوه ام
دامون
خانه خواب غریبه در جنگل
سقف
تابوت کشتگان ستون
آنکم
دختر قصیده ی نذر

تازه تر شعر ضجه را
مضمون

بی تکان طناب
جامه ی صبر

بغض در چشمها
کفِ صابون

دردها
یکدهن کبودآواز
زخمها
کاسه گیر چشمه ی خون

در دهان من
آه...این اوقات
تلخ چون خونِ نارس زیتون


......................................................................



امسال بهارم

امسال بهارم همه پاییز دگر بود
پاییز که خوبست غم انگیز دگر بود

در هیچ دلی سوز مرا خوش ننشاندم
این غمزده را با همه پرهیز دگر بود

گُل بی تو دِماغ چمنی تازه نمی کرد
انگار پسِ پنجره پاییز دگر بود

چون باد من از غنچه دهانی نگذشتم
بی پرده گُلِ بوسه ی تو چیز دگر بود

بزمی نتوانست بگیرد عطش از من
این جام تهی آمده لبریز دگر بود

شورم همه شهناز و عراقم همه عشاق
با باربدم ماتمِ شبدیزِ دگر بود

غم بر سر پا بود و به میدان صبوری
دستم به گریبان گلاویز دگر بود

شمسم همه تنهایی و من رومی اندوه
گیلانِ مصیبت زده تبریز دگر بود











 
 

alimohammad massiha : ٧:٠٢ ‎ب.ظ

 

پنجشنبه ٥ امرداد ،۱۳۸٥

 

سپاس ويژه

 

از همه ی دوستان گروه« شعر فارسی» ممنونم!

بابا ما که آی کیو نداریم!  باید می فهمیدیم فرق یک گروه مجازی با یک گروه حقیقی  در چه چیزهائیه!  از این که دعوت ما رو پذیرفتین و همتون در مراسم یک شاعر در گذشته شرکت کردین و سالن  شهریاران جوان پر شده بود از شعرا! ممنونم  . باز هم گلی به گوشه ی جمال  «رسول یونان» عزیز که اومد و شعر خوند و تازشم! :  شهروند افتخاری« لنگرود» هم شد! امشب نمیگم چی گذشت و چی شد  چون یه خورده خسته ام و باید برم استراحت کنم!

با شعری از زنده یاد شکیبائی تموم می کنم:

درخت افتاد

گل

پرپر شدازباد

پرنده مرد

شاعر رفت از یاد!

 
 

alimohammad massiha : ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ

 

 
alimohammad massiha



نویسندگان
alimohammad massiha


آرشیو وبلاگ
امرداد ۸٩
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
خرداد ۸٥
اسفند ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
اردیبهشت ۸٤
شهریور ۸۳

لینک دوستان
سایت اختصاصی شیون فومنی
شوراي گسترش زبان وادبيات فارسي
آرش علیزاده
شعرنو
آرش شفاعی
نزارقبانی
کتاب ونشر الکترونيک
نشريه الکترونيکی عروض
ايرج جنتی عطائی
جايزه نوبل
احمدشاملو
سورا
AMUSED TO DEATH
ما جماعت چاپلين نديده
محمدحسين بهراميان
نشريه ادبی جن وپری
اسداله امرائی
رضايي خليق
نامه
تازه های ادبی
باغ آينه( عارف رمضانی)
غزل پيشرو
يک جرعه غزل
مثل کسی که کيست
چهارفصل ناتمام
غزل امروز
ليلا فرجامی
غزل پست مدرن
روزنامه ی کارگزاران
مجله الکترونيکی شعر کارنامه
اکنون ميان دو هيچ(علی عبدالهی)
جشن کتاب
تادانه( يوسف عليخانی)
صادق هدايت
درباره ی کتاب بارانی از ترانه به نام تو
سردخانه شيشه ای (گلناز مير حسينی)
مجله بخارا
مطلبی راجع به سالگرد فروغ
شعری از من در روزنامه ی کارگزاران(مسافر کوچولو)
مزدک پنجه ای
چهارشنبه سوری( ياسين نمکچيان)
منيروروانی پور
پريا کشفی
غزلسرا(صالح دروند)
عباس ثابتی راد
وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار جهان
اخبار فاوا
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی

خروجی وبلاگ
feed

پشتيباني
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]